وبسایت نبوغ خفته ، فروش دوره‌های فرزندپروری ، قصه های کودکانه | دکتر رضا ریحانی

قصه کودکانه نگه نداشتن دسشویی| قصه های اثربخش

قصه درمانی یکی از شیوه های مؤثر اصلاح رفتار کودکان است. قصه کودکانه نگه نداشتن دسشویی، ماجرای یک ببر بازیگوش است که بازی کردن را به دسشویی رفتن به موقع ترجیح می دهد و آنچه در این هنگام در درون بدن او رخ می دهد توسط چشم های تیزبین گرگی دیده می شود. در این قصه سعی شده است اطلاعات و آگاهی کودکان در قالب یک ماجرای جالب بیشتر شود.

هدف از قصه کودکانه نگه نداشتن دسشویی

با توجه به سطح رشد شناختی کودکان، در نظر گرفتن پیامدهای یک رفتار برای آن ها کار آسانی نیست. از آنجا که کودکان غرق در بازی می شوند و هیجانی شدن آن ها مانع از خارج شدن از بازی و یا فعالیت خاص می شود، تصمیم برای اینکه به دسشویی بروند و یا به بازی ادامه بدهند، راحت نیست. در واقع اینجا نقطه ای است که در اکثر مواقع، ادامه بازی ارحجیت پیدا می کند. در قصه کودکانه نگه نداشتن دسشویی، کودکان با آنچه در بدن خود تجربه می کنند بیشتر آشنا می شوند و امیدواریم این افزایش آگاهی منجر به تصمیم درست تری شود.

 

برای آموزش توالت رفتن به کودک خود، لطفا اینجا کلیک کنید.

 

قصه برای نگه نداشتن دستشویی: چشم های تیز گرگی

 

قصه کودکانه نگه نداشتن دسشویی برای کودکان 6 تا 9 سال

 

یکی بود، یکی نبود. میون اون همه حیوانات مختلف جنگل، حیوانی بود که عجیب بود. این حیوان عجیب، گرگی کوچولو بود که چشم‌های عجیبی داشت. چشم‌های گرگی، عجیب بود، چون چیزایی رو میتونست ببینه که هیچ‌کسی توانِ دیدنش رو نداشت.

یک روز که گرگی بیمار شده بود، کنار درخت نشست و به بازیِ دوستاش نگاه میکرد. گرگی از اینکه دوستاش سرگرم بازی بودن و کنار هم شاد بودن، خیلی لذت می‌برد. تا اینکه، چشم‌های عجیب گرگی چیزی رو دید که اون رو نگران کرد. چشم‌های عجیب گرگی، داخل شکم ببری رو دید.

داخل شکم ببری، یک عالمه آب وارد مثانه شده بود. اما ببری که دوست نداشت بازیش رو قطع کنه، سعی کرد دسشویی‌شو نگه داره. یکم بعد، چشم‌های عجیب گرگی دید که اون آب‌ها که تمیز هم نبودن از مثانه ببری برگشتن و دنبال یه جای دیگه می‌گشتن. تا اینکه یکی از اون قطره‌های آب، یه جایی پیدا کرد.

قطره آب که توی دستاش ماده بدی داشت، وارد کلیه ببری شد. بعد داد زد و گفت:” همه بیاین اینجا. همینجا از هر جای دیگه‌ای بهتره!”. بعد، همه قطره‌های آب که تک تک‌شون ماده بدی توی دستاشون داشتن، رفتن و داخل کلیه ببری نشستن!”. وقتی این اتفاق افتاد، ببری با خودش گفت:” آخیییش! دیگه دسشویی ندارم و میتونم با خیال راحت بازی کنم!”.

ببری که چشمای عجیبی نداشت و نمیتونست داخل بدنش رو ببینه، خوشحال بود. اما گرگی خیلی ناراحت شد. چون گرگی اون ماده‌های بد و خطرناک رو که به کلیه‌های ببری رفتن، میدید. به خاطر همین، پیش ببری رفت و گفت:” هر وقت دسشویی داشتی، نگه ندار. حتما دسشویی کن. وگرنه ماده‌های بد میرن توی کلیه‌هات و میتونه خطرناک باشه‌ها!”. اما ببری به حرفای گرگی توجهی نکرد و به بازیش ادامه داد.

روزها می‌گذشت و گرگی هر روز به ببری نگاه می‌کرد. چشمای عجیب گرگی میدید که ببری همیشه دسشویی‌شو نگه میداره و اون همه ماده خطرناک و بد رو میفرسته تو کلیه‌هاش. تا اینکه یک روز، خبری از ببری نبود. گرگی نگران ببری شد و رفت دم در خونه ببری. بعد ببری رو دید که زیر پتو خوابیده و از درد، آه و ناله میکنه!.

گرگی سلام کرد و نزدیک ببری شد. بعد پتو رو زد کنار. دید ببری با دوتا دستاش کلیه‌هاش رو گرفته و داره درد میکشه. در همین
لحظه، چشمای عجیب گرگی داخل شکم ببری رو دید. گرگی دید که اون ماده‌های خطرناک، جمع شدن و باهم یه سنگ درست کردن. واسه همین سنگ‌ها بود که ببری داشت درد می‌کشید.

گرگی به ببری گفت:” این دردت بخاطر سنگ‌هاست. میدونی اون سنگ ها چطوری وارد کلیه‌ت شدن؟”. ببری گفت:” آره! پزشک برام توضیح داد. بهم گفت وقتی دسشویی‌تو نگه میداری، اون قطره های آب با ماده خطرناک وارد کلیه‌ت میشن. بعد که زیاد شدن، اون سنگ‌ها درست میشن!”. گرگی گفت:” آره این همون چیزیه که چشمای عجیب منم دید. بهت گفتم. اما توجهی نکردی!”.

ببری، خیلی پشیمون بود و داشت درد می‌کشید. او به حرفای پزشکش گوش کرد و داروهاش رو خورد و خوب شد. از اون روز به بعد، هروقت احساس می‌کرد دسشویی داره، فورا می‌رفت دسشویی و بعد باانرژی و خیال راحت، بازیشو ادامه میداد.

 

برای تهیه مجموعه قصه های کودکانه در زمینه تربیت جنسی کودک، لطفا اینجا کلیک کنید.

برای تهیه مجموعه قصه های کودکانه در زمینه آموزش کنترل خشم، لطفا اینجا کلیک کنید.

برای تهیه مجموعه قصه های کودکانه در زمینه تقویت اعتماد به نفس کودک، لطفا اینجا کلیک کنید.

 

 

امیدوارم از این قصه هم لذت برده باشید. برای دیدن قصه های بیشتر می توانید به صفحه اصلی وب سایت نبوغ خفته مراجعه کنید. این قصه و تمامی قصه های نبوغ خفته از حق کپی رایت برخوردارند.

لطفا دیدگاه تان را با ما به اشتراک بگذارید.

  • اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی :