یکی از سوالات پرتکرار بچه هایی که مدرسه می روند این است که « چرا باید کودکان مدرسه بروند؟». « قصه علت درس خواندن بچه ها» با تشریح زرافه کوچولویی که حوصله نوشتن مشق هایش را ندارد، به کودکان می آموزد که مدرسه رفتن و مشق نوشتن در واقع نوعی تمرین برای شکل دادن عادت های خوب و مفید در خود است که به آن ها کمک می کند تا به آرزوها و رویاهای خود دست یابند.

یکی بود، یکی نبود. توی یه جنگل سرسبز بچه زرافهای به نام “زرا” زندگی میکرد. زرا بچه بازیگوش و باهوشی بود. او دوست داشت صبح تا شب بازی کنه و خوش بگذرونه. زرا وقتی بازی میکرد خیلی خوشحال بود. آنقدر خوشحال و پرانرژی بود که میتونست تا آسمون هم بپره.
اما همینکه نوبت انجام تکالیفش میرسید، چشمهاش خُمار میشد و با صدای آروم غُرغُر میکرد و میگفت:” اصلا چرا باید درس بخونم! اینا چیه دیگه. دوست ندارم اصلا درس بخونم!”. زرا موقع مشق نوشتن به آرزوهاش فکر میکرد. او همیشه دوست داشت یک بسکتبالیست حرفهای بشه. اما هیچ وقت “تلاش” نمیکرد.

زرا برای اینکه مشق ننویسه، بیرون رفت تا کمی تفریح کنه. یکم اونطرفتر مسابقه بسکتبال بود. زرا مسابقه رو دید و بعد از مسابقه با بازیکن مورد علاقه اش صحبت کرد. زرا با خوشحالی و پرانرژی سمت خونه رفت. اما همینکه چشمش به دفتر و کتابهاش افتاد، همه انرژیشو از دست داد. اون روز زرا نتونست مشقهاش رو بنویسه و با چشمهای خمار، روی دفتر مشقش، خوابش برد.

فردا که مدرسه رفت، معلم مشقها رو نگاه کرد. او خیلی خجالت میکشید. معلم دفتر مشق زرا رو نگاه کرد و پرسید:” زرا! چی شده که مشقاتو ننوشتی!”. زرا لپاش سرخ شده، صورتش داغ شد و بعد سرش رو پایین انداخت و به آرومی گفت:” وقت نشد! آخه چرا باید درس بخونم؟! چرا باید مشق بنویسم. من اینا رو اصلا دوست ندارم. اصلا چرا باید بیایم مدرسه؟”. معلم دستی به صورت زرا کشید و رو به همه بچهها گفت:” بچهها! به آرزوهاتون فکر کنید. میخوایم راجع به کسایی صحبت کنیم که شما آرزوشون رو دارید!”.

کلاس ساکته ساکت بود که خرگوشی گفت:” من میخوام جراح بشم! مثل دوست بابام!”. معلم گفت:” عالیه! خب بهم میگی دوست بابات، چه کارایی رو هر روز انجام میده؟”. خرگوشی جواب داد:” بابام میگه دوستش همیشه کتاب میخونه، واسه خودش برنامهریزی میکنه و عادت داره تلاش کنه!”. خرسی از ته کلاس گفت:” منم آرزوم اینه مثل عَموم یه مکانیک حرفهای بشم!”.
معلم گفت:” آفرین! خب بهم میگی عموت، چه کارایی رو بیشتر وقتا انجام میده!”. خرسی گفت:” صبح زود بیدار میشه، عموم همیشه توی کارش تلاش میکنه، حتی برای خودش و کاراش برنامهریزی هم میکنه. تازه، هروقت بیکار میشه یا مجله دستشه، یا با گوشی چیزایی میخونه که اطلاعاتش توی شغلش بالاتر بره. واسه همین هم خیلی مشتری داره.”
زرا به فکر فرو رفت. او یاد حرف بسکتبالیست مورد علاقه اش افتاد که دیروز بهش گفت:” اگه میخوای بسکتبالیست خیلی خوبی بشی، باید یاد بگیری برای خودت برنامه بریزی، باید هر روز تلاش کنی و عادت کنی مطالعه کنی!”. سکوت همه فضای کلاس رو پر کرده بود که ناگهان زرا گفت:” فهمیدم! اگه بخوام به آرزوم برسم، باید به کارهای خوب عادت کنم!”. معلم برای زرا دست زد و گفت:” آفرین، درسته! عادتهای خوب. مثل برنامهریزی، مطالعه، تلاش!”.
زرا لبخندی زد و گفت:” بچهها! حالا فهمیدین چرا میایم مدرسه و چرا درس خوندن خوبه؟! چون بهمون کمک میکنه از همین الان، به چیرهای خوب عادت کنیم که ما رو به آرزوهامون میرسونه!”. بعد از اون روز به بعد، همه بچهها بعد از مدرسه، با ذوق و شوق تکالیفشون رو انجام دادن. چون میدونستن الان فرصت خوبیه تا عادتهای خوب رو در خودشون ایجاد کنند که اونا رو به موفقیت میرسونه!
قصه « مدرسه دوم پارسا» رو خوندید؟ این قصه با این هدف نوشته شده که به بچه ها کمک کنه تا تکالیفشون رو به موقع بنویسند.
لطفا نظرتان درباره قصه را با ما به اشتراک بگذارید.