قصه درمانی ترس کودک از حسرات نه تنها باعث می شود احساس ترس کودک معتبر شمرده شود، بلکه به او کمک کند تا به هنگام تجربه احساس ترس، خود را فردی ترسو نبیند. همچنین در قصه «راکی شجاع در مقابل سوسک»، سعی شده است تا راهکارهای مؤثری برای مواجهه کارآمد با حشرات به کودکان ارائه شود.
ماجرای قصه «راکی شجاع در مقابل سوسک» می تواند برای دریافت آموزش های لازم، کمترین مقاومت را در کودکان ایجاد کند. در دل این قصه کودکان می آموزند که «ترس» آن ها نمی تواند هویت شان را تعریف کند. به عبارتی، اگر در برابر حشرات دچار ترس می شوند، این اتفاق به معنای «ترسو بودنِ» آن ها نیست. بلکه احساس طبیعی است که در آن لحظه تجربه می کنند.
راحت ترین کاری که یک پدر یا مادر می تواند در مقابل کودکی که از سوسک می ترسد انجام دهد، گفتن جملاتی نظیر:« تو دیگه بزرگ شدی!» یا «این که ترس نداره!» است. با این حال، این جملات نمی تواند موجب کاهش و تنظیم احساس ترس کودک شود. بهتر است به جای کوچک کردن احساسات فرزندمان، به او راهکارهای لازم که می تواند مهارت زندگی او را ارتقا دهد، بیاموزیم. این همان کاری است که «قصه درمانی ترس کودک از حشرات» انجام می دهد.

در یک فاضلاب شهری، بچهموشی به نام “راکی” زندگی میکرد. راکی خیلی کنجکاو بود. یک روز، از مامان اجازه گرفت تا در فاضلاب دوری بزنه و همهجا رو خوب بشناسه. او سرش رو بالا گرفت، سینهش رو جلو داد و با شجاعت، در فاضلاب قدم میزد. راکی هنوز خیلی دور نشده بود که ناگهان جیغ بلندی کشید و دواندوان پیش مامان برگشت.
وقتی راکی به مامان رسید، نفس نفسزنان گفت:” ممماا مان! یه چیز عجیبی دیدم. خیلی ترسناکه مامان! اصلا شبیه ما نیست!”. و بعد، کنار مامان نشست. مامان اول نازش کرد و گفت:” چقدر عجیب. چی دیدی عزیزم؟”. راکی اول آب دهنش
رو قورت داد و بعد با ترس گفت:” نننمیدوونم! عجیب بود. کوچولو بود. یه عالمه پا داشت مامان! روی سرش هم دو تا شاخک ترسناک داشت!”.
مامان گفت:” آره شبیه ما نبوده. ترسناک به نظر میاد. خب، وقتی دیدیش، چی فکری اومد تو سرت؟”. راکی از کنار مامان بلند شد و گفت:” دیدم عجیبه! گفتم حتما میخواد منو گاز بگیره. شایدم محکم نیشم بزنه. یا …”. هنوز حرف راکی تموم نشده بود که روی زمین فاضلاب، دوباره اون موجود عجیب رو دید. او ترسید و فوری پرید بغل مامانش. بعد، اون موجود عجیب هم ترسید و پا به فرار گذاشت.
راکی چشمهاش رو باز کرد و گفت:” کوش؟ کجاست؟”. مامان راکی رو پایین گذاشت و گفت:” سوسک بود عزیزم! اونم وقتی
دید تو پریدی، ترسید و فرار کرد!”. راکی گفت:” سوسک؟ به اینا میگن سوسک؟!”. مامان گفت:” آره عزیزم! عجیبن! شبیه ما
نیستن. بخاطر همین ممکنه فکر کنیم میخواد اذیتمون کنه و صدمه بزنه. واسه همین ترسیدی. این طبیعیه عزیزم!”.
راکی گفت:” اما بازم میترسم!”. مامانبزرگ، حرفای راکی رو شنید و گفت:” من قبلا سوسک رو نقاشی کردم. ببین!”. همین که راکی چشمش به نقاشی افتاد، دوباره ترسید و بدنش لرزید. مامانبزرگ گفت:” عزیزم! ایرادی نداره اگه بترسی. مهم اینه وقتی دیدیش و این ترس رو حس کردی، بتونی چندتا نفس عمیق بکشی. اینطوری ترست یکم کوچیکتر میشه!”.
راکی، سعی کرد وقتی نقاشی سوسک رو میبینه، چندتا نفس عمیق بکشه. او این کار رو کرد و حالش بهتر شد. بعد گفت:” ولی من اصلا نمیتونم بگیرمش! میترسم!”. مامانبزرگ گفت:” باشه عزیرم! ایرادی نداره! فقط کافیه، وقتی نفس عمیق کشیدی، بعدش بیای به من یا مامانت بگی تا سوسک رو دورش کنیم!”. مامان سر راکی رو ناز کرد و گفت:” آره عزیزم! تو لازم نیست نترسی. لازم نیست خودت دورش کنی! فقط کافیه ترست رو کوچیک کنی و بعد کار درست رو انجام بدی!”.
راکی که فکر میکرد، بچه ترسویی هستش حالا خودش رو ترسو نمیدید. کمی گذشت، تا اینکه سر و کله یه سوسک پیدا شد. وقتی چشم راکی بهش افتاد، خیلی ترسید. او میخواست فرار کنه. ولی یکدفعه به خودش اومد و گفت:” باید ترسمو کوچیک کنم و کار درست رو انجام بدم!”. بعد، چندتا نفس عمیق کشید و به مامان گفت:” مامان! من میترسم بهش نزدیک شم. میشه بندازیش اونور؟”.
مامان و مامانبزرگ، برای راکی دست زدن و گفتن:” تو تونستی ترست رو کوچیک کنی، دیگه جیغ نکشیدی و کاری که درسته رو انجامش دادی!”. و بعد، مامان سوسک رو اونور انداخت. حالا راکی، هم سوسکها رو میشناخت، هم میدونست چطوری باید ترسش رو کوچیک کنه و کار درست رو انجام بده!”. بعد مامانبزرگ گفت:” حالا دیگه کم کم میتونی ترست رو خیلی کمترش کنی و همهجای فاضلاب رو کشف کنی!”.
امیدوارم از این قصه لذت برده باشید. برای دین قصه های کودکانه هدفمند و روانشناختی، کافیه فقط از وب سایت نبوغ خفته و پیج اینستاگرامی نبوغ خفته دیدن کنید.
نویسنده: دکتر رضا ریحانی
حق کپی رایت
منتظر شنیدن نظرات شما عزیزان هستیم!