
قصه « کفشدوزک زرد » معنادارترین داستان کودکانه فحش و دشنام است. کودکان 4 تا 9 ساله با این قصه یاد میگیرند مودبانه حرف بزنند. و برای ابراز احساسات خود و یا دستیابی به هدف شان بهتر است از کلمات بهتری استفاده کنند. در این صورت، شانس بیشتری برای دوستیابی و روابط صمیمانه پایدار خواهند داشت.

نویسنده: دکتر رضا ریحانی| روان درمانگر مجاز آیسفت کانادا

روزی روزگاری، در یه باغ سرسبز کفشدوزکی به نام “رانی” زندگی میکرد. رانی دختر بازیگوشی بود که با همه دوستاش فرق میکرد. رانی مثل همه کفشدوزکها که قرمز بودند، قرمز نبود. او یه کفشدوزک زرد بود. رانی خیلی دوست داشت که دوستای زیادی داشته باشه، اما خیلی از بچهها با او دوست نمیشدن. رانی با خودش میگفت:” چون رنگ من با اونا فرق داره، باهام دوست نمیشن!”.
اینکه بیشتر بچهها با رانی دوست نمیشدند، خیلی رانی رو ناراحت میکرد. اما مامان رانی خیلی تعجب کرده بود. او با خودش گفت:” آخه دختر من چه مشکلی داره که کسی باهاش دوست نمیشه؟”. مامان توی همین فکرها بود که رانی با چشمهای خیس پیش مامان اومد و گفت:” من خیلی ناراحتم. چون خیلیا باهام بازی نمیکنن! حتی اونایی هم که بازی میکنن، بعد از چند روز دیگه اجازه نمیدن دوستشون باشم. خیلی ناراحتم مامان!” و بعد شروع کرد به گریه کردن.

مامان، رانی رو بغل کرد. وقتی حال رانی بهتر شد، به مامان گفت:” فکر میکنم چون رنگم با اونا فرق داره باهام دوست نمیشن!”. و بعد، گفت:” مامان میشه منو رنگ کنی؟! میخوام از این به بعد یه عالمه دوست داشته باشم!. وقتی ببینن منم مثل خودشون هستم، حتما باهام بازی میکنن!”. مامان لبخندی زد و گفت:” باشه دخترم.” و بعد سطل رنگ رو اورد و شروع کرد به رنگ زدن رانی. حالا رانی مثل همه کفشدوزکها قرمز بود. او خیلی خوشحال شد و فورا بیرون رفت تا دوست پیدا کنه.

اما باز هم کسی با رانی دوست نشد. حتی دوتا دوستای قبلیشم باهاش بازی نکردن. رانی خیلی عصبانی شد و گفت:” وِززز و دوو زااااا”. او به بچهها حرف خیلی زشتی زد. بعد، پیش یکی از دوستای قبلیش رفت و با صدای خیلی بلند گفت:” دووو اووو ززییی زاااااا”. باز هم رانی یه حرف خیلی بد زد. مامان هم از پشت سر به رانی نگاه میکرد و خیلی تعجب کرده بود. مامان فهمید که دخترش خیلی حرفای زشت میزنه. واسه همین باهاش دوست نمیشن. رانی با گریه برگشت و مامانش رو بغل کرد.

مامان گفت:” خب، رنگتو قرمز کردیم. درست مثل بقیه شدی. اما چی شد که باز هم کسی باهات بازی نکرد؟”. رانی با گریه گفت:” چون کسی دوسم نداره!”. مامان همینطور که رانی رو بغل کرده بود، گفت:” مامان اون حرفا که به دوستات زدی یعنی چی؟ وِززز و دوو زااااا و اینا چی بودن گفتی؟!”. رانی سرش رو پایین انداخت، اشکاش رو پاک کرد و بعد آب دهنش رو قورت داد و گفت:” خب اونا عصبیم کردن. حقشون بود!”. مامان با دستای مهربونش سر رانی رو بالا داد و گفت:” همیشه از این حرفا به دوستات میزنی؟”. رانی گفت:” آره خب! هروقت عصبی میشم، یا میخوام شوخی کنم و بقیه بخندن، اینطوری حرف میزنم!”.
مامان کمی ناراحت شد و بعد گفت:” حالا فهمیدم چرا باهات دوست نمیشن و حتی دوستای قبلیتم دیگه دوست ندارن باهات بازی کنن! تو نباید رنگتو عوض کنی، باید کلماتتو عوض کنی!”. رانی گفت:” یعنی چی؟”. مامان گفت:” به جای اون حرف زشت، باید فکر کنی تا کلمههای دیگهای انتخاب کنی. کلمههایی که رنگ بهتری دارن. کلمههایی که مودبانهترن!”. رانی گفت:” خب من که اون حرفا رو میزنم بقیه میخندن!”. مامان گفت:” درسته میخندن، اما چون مودبانه نیست، دیگه باهات دوست نمیشن!”. رانی فهمید که اشتباهش کلماتی بوده که به دوستاش میگفته، نه رنگش. بعد تصمیم گرفت از این به بعد، کلماتش رو عوض کنه.

رانی حموم رفت و همه رنگاش رو پاک کرد. دوباره شد همون رانی زردرنگ. او پیش بقیه رفت و مودبانه حرف زد. از کلمههای قشنگ استفاده کرد. حتی وقتی عصبانی بود، حرفای بیادبی نزد. چند روز گذشت و حالا رانی دوستای زیادی پیدا کرده بود. رانی فهمید که برای خندوندن دوستاش، میتونه کارهای بامزه بکنه و یا میتونه لطیفه بگه و بقیه رو بخندونه.

اگه این روزا خیلی از دست فرزندت عصبی میشی و داد و بیداد میکنی، حتما اینجا کلیک کن.
لطفا بعد از خواندن قصه بالا، نظرتون رو واسمون ارسال کنید. و اگر قصه های بیشتری می خواهید، حتما از صفحه اصلی وبسایت نبوغ خفته دیدن کنید.